http://www.richmusic2010.com/pages/2766

آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

برخورد علمی با انتخابات


 

انتخابات آمد ورفت. هرکسی که اندیشه سیاسی را می فهمد، از نتیجه این انتخابات افسوس خواهد خورد. شاید سالیان بگذرد و چنین گزینه ای برای انتخاب نداشته باشیم. در این نوشتار می خواهم قواعدی را که عدم توجه به آنها از جانب نامزد مورد علاقه من، تاسف بار بود، خاطرنشان سازم. امیدوارم به هر طریق ممکن و قابل تصور، این نوشتار به دست آقای موسوی و بزرگان اصلاحات نیز برسد.

 

سیاست با موضوع کلیدی قدرت، موضوع بحث علم سیاست است. برای وارد شدن در علم سیاست، لزومی به کنکور دادن در دانشگاه نیست و تمامی اهل فن این رشته، یافته هایشان را در بازار کتاب نیز عرضه می کنند. همه آنها که دستی در سیاست دارند، که لزوما اهل علم سیاست نیز نخواهند بود، می توانند با مراجعه به این کتابها از مبانی این علم مطلع باشند تا رفتار سیاسی آنها ناشی از ناپختگی نباشد. البته تقریبا تمامی سیاستمداران ایرانی از این جنس هستند. مهندس، نظامی، فیلسوف، معلم و ... و البته آنچه که به چشم نمی آید اهل سیاست است !


البته همه جا همینطور است و هیچ عیبی هم ندارد. یادم هست زمان بخشداری آقای مختاری در بخشداری ارشق، بخاطر عجز و لابه من برای دریافت یکی از وامهای پانصد هزار تومانی سفر رییس جمهوری، مجبور شدم به بحثی نه چندان علمی و نه چندان دلچسب با ایشان تن در دهم. بحث از دترمینیسم بود و اشکالات وارد بر آن. در همین حین دانشجویی که بازرگانی می خواند وارد شد و بی توجه به بحث ما اشان را طرف صحبت خود کرد. آقای بخشدار برگشتند و از من پرسیدند که چه خوانده ای؟ گفتم علوم سیاسی و بیکارم. ثانیه هایی سر تکان دادند و گفتند ولی اغلب آنها که دنیا را می گردانند، سیاست نخوانده اند ! گفتم البته، اما چند تا از آنها توانسته اند در تاریخ جهان مثل وودرو ویلسون موثر باشند که با وجود رد عقایدش در مجلسین کشورش، باعث و بانی استقلال چند کشور و بنیانگذار سازمان ملل متحد شد؟ تنها جواب ایشان این بود که البته ویلسون هم احتمالا بازرگان بوده اند !

 

بگذریم، شاید اهل سیاست عموما از اهالی علم سیاست نباشند، اما حداقل کاری که می توانند بکنند برخورداری از مشاوره چند نفر عالم سیاسی است. شدیدا اعتقاد دارم تنها کاندیدی که چنین فرضی داشت، آقای احمدی نژاد بود. اثرات مثبت این کار به اندازه ای موثر است که به احتمال زیاد برد ایشان را باید مدیون مشاورین سیاسی ایشان بدانیم.


اشتباهاتی که جبهه اصلاحات در این انتخابات داشت و در صورت برخورداری از یک تیم مشاوره سیاسی و تبلیغاتی اثرات حال حاضر به حداقل می رسید، نه اینکه در شکلی کاملا تکثیری خود را نشان دهد، از این جنس بودند:


اول، از ابتدای انقلاب که پست رییس جمهوری ایجاد شده است تا به امروز، تمامی روسای جمهوری که دولت تشکیل داده اند و در دور دوم کاندیدا شده اند، رای آورده اند. آقایان خامنه ای، هاشمی، خاتمی و احمدی نژاد. در شرایط فقدان احزاب و البته آگاهی های وسیع اجتماعی، و در شرایط حاکمیت ایدئولوژی و یک رسانه مدرن و منسجم در اختیار دولت مثل رادیو تلویزیون، جنبه های بصری بر جنبه های ادراکی فائق گشته و مردم به چیزی که همواره در ذهنشان و در برابر چشمانشان تکرار می شود رای می دهند. این قانون انتخابات مردم بوده و تا بحال نیز درست از آب در آمده است. در چنین شرایطی مشاوره یک تیم سیاسی، می توانست به آقای موسوی اخطار دهد که همچون بیست سال گذشته، چهار سال هم سکوت کنند.


به اعتقاد اینجانب، عدم لحاظ این مساله باعث شد تا اصلاحات، چهره ارزشمندی چون ایشان را از دست بدهد. اگر آقای موسوی در انتخابات قبل از این دوره، شرکت می کردند، احتمال برنده شدن داشتند. اما در شرایطی که رییس جمهور کابینه گذشته باز هم نامزد می شود، هیچ کاندید رقیبی حتی آقای خاتمی، نمی توانست نتیجه را تغییر دهد.


به اعتقاد اینجانب آقای خاتمی به چنین مشاورانی دسترسی داشته اند. آقای موسوی با شرکت بی موقع خود، کارت خود را آتش زدند. اگر در انتخابات چهار سال دیگر نیز شرکت کنند، باز ارزش تبلیغاتی ای را که در صورت عدم شرکت می توانستند داشته باشند نخواهند داشت. هر چند نتیجه آن انتخابات بستگی کمتری به این مساله خواد داشت. آقای خاتمی با انصراف خود، اولا جلوی شکست حتمی خود را گرفت. ثانیا، از شر رقیبی مثل موسوی برای انتخابات آینده راحت شد.


دوما، آقای موسوی در مناظرات تلویزیونی جسارت لازم را به خرج ندادند. در شرایطی که همه مردم چشمشان به صفحه جعبه جادو بود، آقای احمدی نژاد، با دروغ و سفسطه ایشان را در موضع دفاعی قرار دادند. حربه های ایشان چنان کارشناسی شده بود که کسی به نتیجه گفتگو اهمیت نمی داد. ابتدای بحث برنده را مشخص می کرد و دفاعیات حریف چون از موضع ضعف بود، ادامه روند را به نفع طرف اول رقم می زد. بهترین دفاع حمله است. احمدی نژاد این حربه ابتدایی را بکار برد. چون شخصیت مودب و نزاکت آقای موسوی به ایشان اجازه مقابله به مثل نمی داد. تن صدای ایشان برای این کار امکانات لازم را فراهم نمی کرد. بیننده شوکه شده توانایی استدلال و استنتاج را از دست داده بود. او فقط باید طرف مدعی را و نه مدافع را تشویق می کرد.


احمدی نژاد پس از مصاحبه ای که با خبرنگار آمریکایی "والاس" داشتند و طی آن مصاحبه، آقای والاس با پشتوانه عظیم علمی و تجربی خود، با طرح این حرف «آقای رییس جمهور انگار نگران ظاهرشان هستند، من به شما اطمینان می دهم که اشکالی در ظاهر شما نیست و ...» یک دستی به آقای احمدی نژاد زدند و ایشان مصاحبه با افراد چنین متکی به نفسی را هرگز نپذیرفتند و البته آن مصاحبه را نیز واگذار کردند؛ با مشورت اهل فن، تا جاییکه می توانستند ظاهرشان را تغییردادند و البته طرز حرف زدنشان را نیز !


نکته کلیدی در اینجاست. شاید هر فرد بیطرف و ناشناسی اگر جای ایشان بود، پس از مناظره، مردم می گفتند که طرز حرف زدن ایشان به لاتهای سر چهار و جاهلهای قدیم بیشتر شبیه است. اما در جایگاه رسانه ملی و با وجود تیم مشاوره حرفه ای ایشان، نتیجه عکس شد. دقیقا من النتظار چنین رفتار و گفتاری ازایشان داشتم.

 

سوما، آقای موسوی از حداقل امکانات خود نیز استفاده نکردند. زمانی که اتهام طرفداری هاشمی به ایشان وارد شد، ایشان نباید می پذیرفتند. ایشان باید هرگونه رابطه با هاشمی را تکذیب می کردند و پیش از انتخابات نیز دقیقا چنین مشی ای اختیار می کردند تا شائبه طرفداری هاشمی از ایشان از بین می رفت. فارغ از این نکته که هاشمی و پسرانش فاسدند یا نه، آقای موسوی سابقه یک و نیم دهه حضور هاشمی را در انتخابات در اختیار داشتند. در نقطه مقابل ایشان باید از برخوردهای هاشمی در طول کابینه های آقای خاتمی، با جبهه اصلاحات استفاده مفید می کردند. این مساله به تنهایی می توانست تا پنج میلیون رای ایشان را اعاده کند.


همچنین آقای موسوی به بهانه فاش نساختن اسرار مملکتی، میدان را باز هم در اختیار رقیب خود گذاشت. آنهم در شرایطی که ظاهر رقیب ایشان چنین مجوزی را داشتند ! آقای موسوی می توانستند پرونده اردبیل و اطرافیان و پرونده های مشابه را ارائه کنند. آنهم با همان قاطعیت و جسارت خود رقیب. بدین ترتیب ایشان در موضع دفاعی قرار می گرفت. اگر یکی از نقاط قوت رقیب را جسارت و اعتماد به نفس ایشان بدانیم، استفاده ترکیبی از این فرمول، به همراه گزینه های دیگری که من به آنها دسترسی ندارم، آنهم به شکلی کارشناسی شده، می توانست ایشان را خلع سلاح کند.


آقای موسوی در حوزه های انتخابی آذربایجان نیز میدان را با ایشان واگذار کردند. تصور کنید آقای موسوی در حضور آخر خود در تلویزیون که روزنامه ایران را با تیتر "موسوی دروغ می گوید" به مردم نشان دادند، در میان حرفهایشان بر می گشتند و می گفتند که این همان روزنامه دولتی است که در زمان دولت همین احمدی نژاد، آن کاریکاتور موهن به ترکها را چاپ کرد و سبب چه فجایعی شد، چه قدر فضا عوض می شد ؟ به نظر من حداقل چهار میلیون رای دیگر.


چهارم، در دوره آخر کابینه آقای خاتمی، فکر کنم در سال 1382، جبهه دوم خرداد اجلاسی درون تشکیلاتی تشکیل داد و به ارزیابی نقاط قوت و ضعف خود پرداخت. در اعلامیه پایانی به این نکته اشاره شده بود که جبهه دوم خرداد، از بی برنامگی و فقدان نظم رنج می برد و.....


آقای موسوی شما بعد از این همه سال که از جانب جبهه اصلاحات کاندید شدید، آیا هنوز این عیب را در خود نمی دیدید؟ من با وجود رایی که به شما دادم، طی مشاهدات و بررسی های خودم اصلا به این نتیجه نرسیدم که شما برنامه ای دارید.


آنچه شما به عنوان برنامه ارائه می کردید فقط تیترهایی روزنامه گونه بود؛ کلی و مبهم.

این مسائل زمانی اهمیت می یابند که ما به ساختار رای دهندگان دقت کنیم. من به آمار دقیقی دسترسی ندارم اما برداشت عمومی من چنین است که در صحنه رقابت اجتماعی، نوعی تعادل در شمار طرفداران اصلاحات و اصولگرایان وجود دارد. این عده با وجود هر بحثی و بکارگیری هر فنی، تکلیفشان به لحاظ روانی معلوم است. اما در این جامعه انبوه معناداری از افراد بدون وابستگی وجود دارد. آنها هستند که تعیین کننده هستند و تبلیغات آقای موسوی در صورت عدم رفع این اشکالات پیش گفته شده، چگونه می توانست این آراء را برای خود تصور کند. آنهم باز در شرایطی که در شهر تهران که عمده ترین پایگاه آقای موسوی بود، نرخ مشارکت شست درصدی ثبت شده است. یعنی نزدیک به سی و پنج درصد آراء موسوی در این شهر به صندوق ریخته نشده است، نه اینکه تقلبی در کار باشد.

 

نتیجه این انتخابات با این نقص از جانب اصلاح طلبان، این شد. ما نباید متاسف باشیم که کرباسچی نیستیم، ما نباید تاسف بخوریم که بابک احمدی و سروش نیستیم. آنها با آن همه علم و آگاهی نتوانستند، مثل همه اصولگرایان، بر ایدئولوژی خود غلبه کنند و به اصلاح طلبی نرمتر، اما دارای شانس بیشتر رای دهند. آنها همه چون خود موسوی و خیل متفکران و اندیشمندان اصلاح طلب مقصر این انتخابات هستند. اما اشتباهات اگر بتوانند درسی به ما بدهند، مفید خواهند بود. هر چند چهره ارزشمندی چون موسوی را بسوزانیم. شاید به دلیل عدم پختگی جبهه اصلاحات و شاید به دلیل ... خیلی دلیلها.

 

این نکات برای آزردن کسی نیست. من از کسانی که به دلیل لحن نوته تصور توهین بر ایشان می رود، عذرخواهی می کنم. اما اصلاح طلبان را دعوت به تزکیه نفس و تفکر می کنم.   

  

سوخته در خون (شب 26 فورال 1992- قتل عام خوجالی)


نویسنده: الوجا آتالی


مترجم: علیرضا علیزاده




فرهاد، پدر بچه ها را نزدیک درخت توت آوردند. او را با نخ پلاستیکی مخصوص پرس کشاورزی که با خود داشتند به درخت توت بستند. بدون حرف اضافی، بدون سوال و جوابی، یک طرفه شرط آزادی را اعلام کردند. «اگر بگی که قارا باغ مال ارامنه است، آزادت می کنیم.» این حرف را آرتور که از همه ارامنه توی حیاط شجاعتر به نظر می رسید، اعلام کرد. موقع حرف زدن می خندید، با شادمانی سرجایش می رقصید، لوله مسلسل را گاهی به پهلوهای او و گاهی نیز به سرش می سایید. شاید نیز لوله اسلحه ای را که از لحظات قبل بخاطر گلوله باران اهالی خوجالی دود گرفته بود، با سر و روی او تمیز می کیرد. فرهاد نیز در حالیکه توی چشمشان خیره شده بود گفت: «هرگز».


مرد ریشو اسلحه را روی سر او فشار داد:«زندگی ات به کلمه ای بند است». ارمنی قهقهه ای سر داد و خندید. در هر حال خندیدن میان این همه خون و فریاد، نمی توانست نشانه خوشبختی باشد. برای اثبات شرایط آبنورمال او نیاز به تجربه آزمایشگاهی خاصی نیز نبود. کسی که بدون درک فاجعه، فاجعه آفرینی می کند، در زندگی اش، دیر یا زود، تبدیل به قهرمان اثر تراژیک می شود».


-   همین الان گور به گور می شی!


-   هرگز نخواهم گفت. فرهاد با قاطعیت اعلام کرد.


-   بگو ! وگرنه...


جمله «هرگز نخواهم گفت !» مثل یک بمب در گوشهای ریشو منفجر شد. شاگن بارسگیان و آندرانیک آراتونیان که از چند لحظه قبل اطراف اجاق تنور زمینی موجود در حیاط و آشپزخانه کوچک جلوی خانه را بهم ریخته و دنبال نفت می گشتند آن را پیدا کرده و بالاخره گوش به فرمان نزدیک درخت توت آمدند. «خونه را آتیش بزنید!». بچه ها همگی باهم فریاد کشیدند. به مادربزرگشان اصرار کردند:« مادربزرگ، اجازه نده، اجازه نده!».


بچه ها به مادربزرگشان اصرار می کردند، از لباسهایش گرفته و می کشیدند که جلوی کسانی را که به قصد آتش زدن خانه می رفتند، بگیرد. «ما کجا زندگی کنیم ؟» بچه ها همرا با گریه هاشان، تا جاییکه عقلشان کار می کرد از زندگی و حیات آینده شان نیز سوالاتی از مادربزرگشان می کردند. پیرزن برای اینکه بچه ها خانه در حال سوختنشان را نبینند، سر هر دوی آنها را روی سینه اش فشار داد.


دوران بچگی نیز عجایب خودش را دارد. آنها بزرگترهاشان را شکست ناپذیر، قادر به هر چیزی می دانند. فکر می کنند آنها نمی شکنند، فرو نمی ریزند. خود که بزرگ می شوی، تازه می فهمی که چون همه بار زندگی را بزرگترها بر دوش می کشند، تو آن فشارها را حس نکرده و چنین فکر می کرده ای. به خاطر نفت و کبریتی که از دخمه تنور برداشته بودند و نیز بخاطر اینکه ایوان خانه تازه رنگ شده بود، خانه و درب و پنجره به سرعت و با سر وصدا شروع به سوختن کرد. ارامنه می خندیدند، تو گویی بخاطر احساسی که از سوختن خانه پیدا کرده بودند، لحظات خاصی از عیدشان را می گذراندند.


-   خوب، الان چطوری؟ می گی یا نه؟


-   نه، قارا باغ مال ماست!


-   یارو، حالا به مساله تو هم رسیدگی می کنیم.


مزدور ریشو چشم از خانه در حال سوختن برداشت، رو به درخت توت کرد. «مساله اون حل شد. الان درست میشه! ها، ها، ها...». سرجایش تکان می خورد، مسلسلی را که از سینه و کمرش آویزان کرده بود گاهی به سمت خانه و گاهی نیز به طرف او می گرفت و برای واداشتن او به تسلیم نمایش بازی می کرد. فرشته ریشدار نگاهی به پیت نفت دست شاگن بارسگیان کرد و با گفتن اینکه «بریز رو پاهاش!»، دستور را صادر کرد. شاگن هم بدون اتلاف وقت، پیت نفت را نزدیکتر آورد و قسمتی از آن را روی پاهای فرهاد ریخت، بعد سرش را بالا آورد و با دلسوزی به فرهاد گفت:«تا دیر نشده بگو. قارا باغ مال ارامنه است!».


-    نه، قارا باغ از آن ماست!


مزدور ریشدار فندکی را که در دستانش بود روشن کرد و پاهای نفتی او را آتش زد. دختر بزرگتر نتوانست تحمل کند و پیش پدر دوید.


-   ارمنی، چی میشه، بابامو نکش!


ارمنی پاهایش را تکان داد تا دخترک که از شلوارش آویزان بود دست بردارد، اما ممکن نشد.


-   چی میشه؟ مامانمو که کشتی، خواهرمو که کشتی، بابامو نکش. ما با کی زندگی کنیم؟


-   گم شو...! اینو ردش کنین.


از بازوانش گرفتند و از نزدیک درخت کمی دورتر انداختند. اما دخترک باز هم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد، به طرف آرتور دوید:« عمو، چی میشه! بابامو نکش دیگه! عمو، قربونت برم، نکش...».


پدر برای اینکه درد جان در حال سوختنش را ارامنه نفهمند، دندان به هم ساییده، تحمل می کرد. آرتور رو به او کرد:« داری گوش می کنی؟» اما صدایی از او بر نیامد. «زندگی ات به کلمه ای بند است. بگو که قارا باغ مال ارمنی است، ما هم ولت کنیم برو یتیماتو نگرشون دار».


اگر چه زمانی که پاهایش تا نصفه سوخت، ارامنه رویش برف ریختند و با لگد آتش را خاموش کردند، اما دردش از اول چندان هم کم نبود. دهانی را که بخاطر شنیده نشدن ناله هایش بهم فشرده بود، بالاخره باز کرد. «نه، نه»!!! «تا شیکم آتیش بزنید»! دستوری را که بر زبان آورده بود، با دست نیز نشان داد. در واقع خطی را که نشان می داد اصلا دست هم نزد، فقط مسلسلی را که در دستش بود کمی جلوتر برد و روی شکمش فشار داد و دستورش را ادا کرد. سالها بود که دیگر مسلسلی که روی سینه اش آویزان بود، با اینکه وسیله ای در دستش بود، به عضوی از بدنش نیز تبدیل شده بود. یکی از همرزمان گوش به هر فرمانش، هنوز دستور از دهان او خارج نشده، فندک سیگاری را که در دستش حاضر یراق نگه داشته بود روشن کرد و دستانش را پیش برد.


«نگه دار»! خنده کنان این دستور را داد. یا داشت فکر سوزاندن دوباره او را به تعویق می انداخت و یا اینکه دلش به رحم آمده بود و تصمیمش را می خواست تغییر دهد. این بار رویش را به طرف فرهادی گرفت که از درد زخمها زاری می کرد و ناله:«درست فکر کن! فکر کن، تا دیر نشده». «چیزی که باید بگم گفتم، هرکاری بکنین فایده نداره. خاک ماست!». آرتور با سر اشاره ای به وازگن سیسیلیان کرد که فندک در دستش بود. شعله ها از پا به طرف بالا برخاست. دختر بزرگتر نتوانست تحمل کند، خودش را به زمین و زمان کوبید، تلاش کرد و از دست مادربزرگ رها شد. از دست راست آرتور گرفت و شروع به اصرار کرد:«عمو نسوزون... عمو بابامو نکش، چی میشه! نکش، قربونت برم، نکش!».

سوخته در خون (شب 26 فورال 1992- قتل عام خوجالی)


نویسنده: الوجا آتالی


مترجم: علیرضا علیزاده


صدا در صدا آمیخته بود و آدم با آدم. آنها که ریشه و تبارشان از این شهر بود، در این شهر چشم به دنیا گشوده بودند، اکنون نمی توانستند حتی وارد کوره راه منتهی به راه اصلی شوند که در فاصله یک متری بود، دنیایشان را خارج از این شهر تصور نمی توانستند بکنند، زیر و رو شدن دنیا را می دیدند، در حالی که در دنیای خود بودند از دنیا گم می شدند. در شرایط زمانیی که هر صدای جنب و جوشی را گلوله ها در هوا و زمین خفه می کردند، پارس سگان، شیهه اسبان، نعره گاوها و گوساله ها، فریاد بره ها و مناظری که بر حیات عادی شهری که چنین داغهایی را بر شانه هایش تحمیل کرده بودند رنگی غیر عادی داده بود؛ اکنون زیر چرخ تجهیزات نظامی سنگین بر سطح برف پهن می شدند و چنان اتو می شدند که تنها یک صدا از آنجا شنیده می شد، آنهم صدایی گوشخراش.


مادر بهمراه قنداقی که برپشتش بسته بود، اولین قدم را بر پلکان خارج خانه گذاشت و پشت سرش نیز شوهرش و دختر بچه هایی که مثل جوجه های مرغی از دست و پایش گرفته بودند. هرچه که خانه تاریک بود، بیرون به عکس آن؛ از ترس سلاحهایی که بر آسمان گلوله شلیک می کردند، خورشید رخ نموده بود. انگاری طبیعت زودتر از موعد، روزش را آغازیده بود. بچه ها ترسیدند، پدرشان را گرفتند و شروع به کشیدنش به سمت داخل خانه کردند. صدای پارس ترسناک آلباش که در دخمه ای بیرون خانه زنجیر شده بود و عوعوی شغال مانندش که با فریادها و ناله های آدمها آمیخته شده بود، دیدن حالت سک که می پرید و می خواست زنجیر پاره کند، ترس و واهمه بچه ها را تا حد وحشت زیاد کرد.


زن بدون اینکه به چیزی توجه کند، اولین نفری بود که شروع به پایین رفتن از پله ها کرد. احتمالا با این قدمهای سریع و بزرگ خود را به در حیاط و راه اصلی خواهد رساند. اما ناگهان به صورت افتاد؛ فقط یک بار فریاد کشید... از گلوله های مسلسل که پشت سرهم از بالای سرش رد شدند فهمیدند که خودش نیافتاده است. گلوله ای که از سمتی نامعلوم به او خورد، او را مجبور کرده بود تا برفهای سرد را به آغوش بگیرد. گلوله سرش را سوراخ کرده بود و خونی که از این سوراخ به بیرون راه پیدا می کرد، بر روی برف جریان می یافت و برف تحت تاثیر خون آب می رفت و با سنگین تر شدن پایین می رفت؛ چونان تعظیم کناهکاری در برابر مادر جوان. صدای زن خرخری کرد و زود محو شد. پاهایی که زیر شکمش جمع شده بودند، با تلاشی که موقع خرخر کردن کرده بود، تکانی هر چند اندک خوردند. تکانی آنی که آنا نیز محو شد... طالع حیاتش را فرشته مرگ ریشدار ارمنی که موقع بیرون آمدن از خانه متوجه دست خالی و بی سلاح بونشان شده بود، قطع کرد.


لباس بچه ها که موقع بیرون زدن از خانه با عجله از این ور و آن ور جمع کرده بود، هر کدام در جهتی پخش و پلا شدند. همو که از مسلحها می ترسد اما دشمن بی سلاحان است، از پشت درخت توت بیرون آمد.


- ایست! تکان نخور!


مسلسل را از روی سینه اش پایین نیاورد که هیچ، بلکه آن را روی سینه اش بیشتر فشرد و فریاد کشید. در حالی که انگشتش روی ماشه بود، دنبال هم دستور می داد و امر می کرد. ایستادند. تکان نخوردند. الان در بین آنها فقط یک موجود بود که تکان می خورد. او نه ایست می فهمید، نه تکان نخوردن. به کسی که هنوز حتی معنای گریستن و خندیدن را نیز نمی فهمد، مشکل بشود چیزی را فهماند. آن هم به نوزادی چهار ماهه!


دنیای مادرش اگر محدود به شهرش می شد، دنیای او فقط مادرش بود؛ زنی که الان به شکم روی برفها افتاده و بچه اش را بدون اینکه به کسی بسپرد با دنیایش وداع کرده بود. هرچند جسد هنوز گرم بود اما نوزادی که در کول مادری که از چند لحظه قبل از خواب به شکلی کال بیدار شده و با عجله در تکاپو افتاده بود، به شکلی دلخواه جای گرفته بود، اکنون سکون دنیایش او را وادار به گریه می کرد. دختر دومی دستش پدرش را ول کرده و بدون هر گونه سر و صدایی به سوی مادرش که بر برفها آرمیده بود، دوید. – ایست! – ایست! سرباز ارمنی که از جایش تکانی نمی خورد، بر ایستادن و عدم حرکت بچه بیقرار تاکید می کرد. حس کمک به مادر برای برخاستن از جای سردش، جلوگیری از گامهایی رو به جلو را برای فرزند غیرممکن ساخت. اما رسیده و نرسیده به مادر، گلوله ای او را در آغوش گرفت. تعادلش بهم خورد، افتاد. دخترک بیچاره چند باری نیمه جان، همراه با ناله و زاری حرکتی کرد، بعد در جایش جمع شد و چونان نهالی کنده از ریشه، بر برفها ماند. اگرچه بی حرکت افتاده بود اما دستانش که به سوی مادر دراز شده بود، اکنون چند لحظه ای می شد که از مچ چپ او گرفته بود.


پدر و دو دخترک که از دستان پدر محکم گرفته بودند، به شدت می لرزیدند و گریه می کردند، گوش به فرمان ارمنی ایستاده بودند؛ تکانی نمی خوردند. مادربزرگشان سریه خانم که در همسایگیشان بود، دوان دوان به سمتشان آمد. آمده بود که از خانواده دخترش خبری بگیرد، در بردن بچه ها از اینجا کمکشان کند. اما رسیدن افراد مسلح قبل از او به حیاط خانه، اکنون او را نیز دچار ترس کرد. اما با دیدن دخترش، نوه اش غلتیده در خونشان، نتوانست آرام بگیرد. از دستورات ارمنی ریشو اطاعت نکرد. دو دستش را بالا گرفت و با نشان دادن اینکه بدون سلاح است، به سمت جنازه ها گام برداشت. کشته شدن دخترش از یک طرف، از طرف دیگر نوه کوچولویش که بر روی برف مانده بود و به شکل دلخراشی گریه سرداده بود، دلش را به درد آورد. از روی غریزه، با دلسوزی جلو رفت. نه اسلحه های آماده شلیک، نه شعله بمبهایی که مثل فشفشه های موقع عید در آسمان منفجر می شدند و نه صدای لرزآورشان، نه ترکشهایی که مثل بذر گندم بهاره به هر جایی که رسید می ریختند و نه فریادهای ارمنی هایی که از مدتها پیشتر در کوهستانهای قارا باغ سیرت آدمیشان را گم کرده بودند، هیچکدام نتوانستند جلوی گامهای او را بگیرند. آیا او از مرگ هراسی نداشت؟ یا بخاطر طفلی که از او کمک می خواست و با تمام توانش گریه می کرد، او نتوانست سکوت را برتابد؟


طفل را از کول مادری که بهمراه شال بچه، به صورت بر برف آرمیده بود باز کرد و بر کول خود بست. اما دویدن، برداشتن گامی؛ حتی خزیدن نیز ممکن نبود. ارمنی ها در حیاط یک نفر که نه، چندین نفر بودند. کسانی که لحظات قبل در پشت درخت توت مخفی شده و افرادی را که در حال خروج از خانه بودن می نگریستند، اکنون با اطمینان از مسلح نبودن آنها، همگی به یکباره از مخفیگاهشان بیرون آمدند. دو نفر از آنها جلو آمدند. از بازوان پدر بچه ها گرفته، به طرف خود کشیدند. دخترها از پدرشان دست بردار نبودند، محکم او را گرفتند و پشت سرش تا نصف راه نیز با او رفتند. ارمنی اول دختر کوچولوی چهار ساله، بعد هم خواهر بزرگتر را با تیپا زد و به زمین انداخت. خواهر بزرگتر اگرچه تعادلش را از دست داد اما زود برخاست و به سمت جلو خیز برداشت.


آرمو آبرامیان کوچکتره را با تیپا زده و با تمام قدرت بر سرش فریاد کشیده و تهدیدش کرد -« گم شو»؛ و با قنداق تفنگ ضربه ای به پشت وی زد. دخترک کوچولو موقعی که او را زدند و بر زمین افتاد، تا نصف قدش در برف فرو رفت. مادربزرگ این بار برای بلند کردن او سعی اش را کرد. در لحظه رسیدن به طفلک، آندرانیک آراتونیان که در سمت چپ آرتور ایستاده بود، شلیک کرد:«بگیر، این هم سهم تو!» و او را نیز میهمان میوه مسلسلش کرد.


«باباجون نذار ...!»؛ دخترک با تمام توان فریاد کشید و دو دستی پایش را گرفت. «همه تون گور به گور خواهید شد ! مثل سگ خواهید مرد، توله ترک !». پدر که با تلاش زیاد توانسته بود از دستان دو ریشو آزاد شود، ضربه ای به بازوی آرمو که با هیجان فریاد می کشید و انگشتش را روی ماشه فشار می داد، وارد کرد. گلوله دوم با صدای وز و وز از بالای سر دخترک رد شد و به شیشه پنجره خورد و شیشه را تکه تکه کرد. مادربزرگ بچه را که در خون غرق شده بود در آغوش گرفت. او را تا نزدیکی لانه سگ آورد و هر جوری که بود بلندش کرد و روی دخمه گذاشت. به زخمهایش نگاهی کرد. گلوله از یک طرف پاشنه پایش وارد شده و از طرف دیگر خارج شده بود. بعد روسریش را باز کرد و با تمام زورش بالای پاشنه را بست تا خون بیشتری خارج نشود.